پشت سرت یکی هست!
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 23:24
حدود سه ماهه که تهرانم، خوب و ناخوب، ریبا و نازیبا، زمان و بی زمان می گذره! خوبی زندگی همین سیال بودن و در گذر بودنشه. چند روز پیش قرار شد من و "ر" بریم سینما، من توی تهران، اون توی شیراز و هم زمان! البته جور نشد، چون اونجا فیلم «صفر تا سکو» رو برداشته بودن از رو پرده! خلاصه مشغول دیدن فیلم بودم که ...
راستی، شعر مرا می خوانی؟
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 20:02
یکی از مهارت های نهادینه شده در وجودِ من، "سرکوب کردن" هست. به طور عجیبی من این توانایی رو در خودم می بینم که حس های درونیِ خودم رو که در حالِ غلیان و فوران هستن سرکوب کنم! این قدرت در من تا به اون حدی هست که می تونم حس های دیگران رو هم نسبت به خودم سرکوب کنم، حتی اگر درون من هم در جوشش و خروش و فور...
مثل حوصله می مانی، هیچ وقت ندارمت!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:03
امروز به فایده ی بسیار بسیار بزرگِ کارهارو دقیقه ی نود انجام دادن،پِی بردم! اینکه دیگه نه کسی می تونه انتقاد کنه و نه کسی پیشنهادی بدهچون فرصتی برای تغییر نیست ... + به تاریخِ دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶به وقتِ 15:58 به قلمِ شاهزاده جوان |
هجرت
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:03
من می تونم بهت بگم "نیا" ولی، نمی تونم بهت بگم "برو"
صداهای بعد از تو سکوتند ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:03
دلم برای تو تنگ شده، راستی گفته ای که تلاشی نکنم برای خوب بودن حق داشتی چون من در حال تلاش بودم، خوب بودن سخت تر از آن بود که بی تفاوت به از دست رفتنِ آن بنگرم گفتی تلاشی نکنم آیا اگر خوب نباشم هم، مرا می خواهی!؟ نگذار به عینِ یقینِ تو، شک کنم من می دانم تو هم خوب می دانی اینگونه ها مرا نمی خواهی نه...
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:03
رعنا بهم گفت "بعضی موقع ها در مورد من نادانانه قضاوت نکن" گفتم: "راست می گی، من خیلی احمقم!" - این اعتراف خیلی بهم چسبید. + به تاریخِ جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶به وقتِ 22:22 به قلمِ شاهزاده جوان |
آری اینچنین بود!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:03
امروز داشتم تو یکی از کوچه ها(یِ خدا رو شکر ناشهرِ خودمون) قدم می زدم و تحتِ تاثیرِ خسته از حملِ بار، یهو شعر امیرعباس گلاب رو با خودم زمزمه کردم (البته کمی بلندتر از زمزمه) "مگه من چی دارم که وابسته شی!" یهو دیدم یکی پشتِ سرمه! ... + به تاریخِ شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶به وقتِ 20:56 به قلمِ شاهزاده جوان |
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:03
چطور حشره ها می دونن برن دنبالِ نور، اون وقت ماها، یادمون می ره!
حال امروز من از آینه پیداست ... بیا!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
برای ذره ای بیشتر با هم بودن و شکستنِ قانونِ سلسله مراتب نیازهای مازلو، یه بار از سرما به آفتاب پناه بردیم یه بار، از گرما به سایه ما، سرد و گرم چشیده ی روزگاریم ... - کلیپ زندان محسن چاوشی که از برنامه ی خندوانه پخش شده، خیلی خیلی چسبید! + به تاریخِ یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۶به وقتِ 22:18 به قلمِ شا...
تهوع
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
با تمامِ علاقه ای که به بشر دارم،به همون میزان حالم داره بهم می خوره از ...دیگه زیادی سرها زیرِ برفِ مجازیت فرو رفته شدهامروز که به جمعِ آشنایان خیره شده بودم، دیدم می تونم راحت بگم ازتون متنفرم، جز دو نفر از اون جمع! یه سری حرف ها مثل زخم های مثل خوره ی صادق هدایت، فقط باید به گور برده بشهاین حقیقت
آرتورِ عزیز ...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
تنها ماندن، سرنوشت تمام راههای بزرگ است، این سرنوشتی است که اغلب بر آن تأسف میخورند، من باید بگویم که از سرنوشتهای دیگر اسفانگیزتر نیست. + به تاریخِ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۶به وقتِ 21:46 به قلمِ شاهزاده جوان |
روزهای رنگی ...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
امروز اتفاقی تو مدرسه افتاد که شاید هزاران اتفاقِ خوب، نتونه اونطوری حالمو خوب کنه! صبح مشخص شد چند تا از بچه ها به دلیل وضع مالی نمی تونن تو اردو شرکت کنن، به مدیرمون گفتم میشه با اولیاشون مشورت کنیم و اونها رو با قیمت پایین تر ببریم؟ شده حتی خودم باقی مونده ی کرایه شونو می دم، خدا خیر بده یه معلم
ریاضتِ ریاضی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
ستون فقراتم به خاطر تو، به زاویه ی تند رضایت می دهد یک زمانی گونیا و نقاله به دست درجه بندی می کردم نشستنم را اما حالا تو تمام قواعد ریاضیِ زندگی ام را، در یک «وتر» خلاصه کردی! بر مثلثِ روحم رحمت فرست تا محیطش، محاطِ عشقِ تو باشد تنها! فکر مساحتش را هم کرده ام، خودم را نصف می کنم، می شکنم تا قاعده و
زندگی شکلِ یک نمی دانمِ خندان است!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
هر وقت خواستی میای هر وقت خواستی بری هم می ری تو یه ریاضتِ دور از هر حیوانیتی بعدش من می مونم و حسی که روزه و ریاضت و دین و ایمان حریفش نمی شه ... + به تاریخِ شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶به وقتِ 21:57 به قلمِ شاهزاده جوان |
این کیست این؟
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
اونایی که می رن عمل زیبایی می کنن، یعنی قبول کردن همینن؟! من هنوز وقتی تو آینه نگاه می کنم، شک دارم اونی که اون تویه، خودمم یا نه! + به تاریخِ یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶به وقتِ 22:27 به قلمِ شاهزاده جوان |
دجله در بیابان ...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
وقتی یه کتابو می خونی، حس شدید همذات پنداری و بودن در کنار آدمهای اون بهت دست می ده، بعد تو هِی دنبالِ اینی که یه جا اونا رو ببینی، اصلا به طور عجیبی دنبالشونی، و هیچکی نمی تونه بهت ثابت کنه اونا هرگز پاشونو از دنیای داخلِ کتاب، بیرون نذاشتن! می دونی قسمت وحشتناکِ ماجرا کجاست؟ اینکه یهو می بینی این
رسواییِ همرنگ شکن
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
امروز یه پسریچه ی حدود 8، 9، 10 ساله داشت گریه می کرد، با تمامِ ناراحتیِ عمیقی که به قلبم فرو می کرد غمگینی اش، یه چیز اما خوشحالم کرد! اینکه، کسی نیست بهش بگه که؛ "مرد که گریه نمی کنه!" + به تاریخِ چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶به وقتِ 18:59 به قلمِ شاهزاده جوان |
چشم ها را شستم ...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:52
و باران، بی شک طنینِ صدای توست! وقتی بُهتِ نگاه ها همه از تابستان سخن می گوید ... + به تاریخِ شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶به وقتِ 17:5 به قلمِ شاهزاده جوان |
می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی، خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود ...
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 20:24
چقدر بده که همه چی، آدمو یادِ یه چی، می اندازه!
چقدر زیبا بودم، وقتی دروغ می گفتم!
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 20:24
و قسم به آن روزی که تو فقط خندیدی و من خیره به چشمان تو نگاه کردم! و قسم به آن لحظه ای که خنده ات، گواهِ بی شک بود بر دروغ هایِ من ... تو با یک نگاه تمامِ ناراستی های درونم را در چشمانت آشکار کردی و آنقدر این رسوایی عظیم بود که من چشمانِ خود را به جای پلک های تو، بستم ... من به میهمانی رسواییِ چشمان...