خرید بک لینک

دلم برای تمامِ حرف‌هایی که باید با هم می‌زدیم و نزدیم،

تمامِ جاهایی که باید می‌رفتیم و نرفتیم،

برای مهدی

تمامِ کارهایی که باید با هم انجام می‌دادیم و دریغ کردیم...

دلم برای سالِ آخری که کنار هم بودیم، اما به تنهایی و سکوت گذشت،

سخت تنگه!

حالا تو کل دنیا، دلم فقط حرف زدن با تو رو می‌خواد، در سکوتِ جامع، چیزهایی که می‌خوام بهت بگم، فقط تو سکوت شنیدنیه؛ فرکانسش از درکِ گوش‌های آدم‌های معمولی بالاتره، این حجم فراصوتِ تنهایی...

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 5:42

دیشب دمِ خواب، آرش دلش یهو یه حالی شد و فکر می کنم، اولین شعر زندگیشو گفت؛

«خیلی دلم گرفته
از ابرها بیشتر...»

از ابرها بیشتر...

چند روز پیش فیلم Train Dreams رو دیدم، تو روزی که گذشت هم کتاب «نقطه ضعف» رو تمومش کردم؛ هر دوتاشون حس عجیبی بهم دادن، یه حس آروم زیبا همراه با خفگی... همه این حسها رو همراه هم تجربه کردم با این ها!

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 5:42

در مهرِ بی مهرِ امسال، مادر رفت پیشِ پدر؛ و من حالا مشغول گذراندنِ اولین های بی حضورِ او هستم...اولین تولد پسرم بدون او،اولین شبِ یلدا،اولین روز مادر،اولین ماه رمضان،اولین چهارشنبه سوری و...و همین طور اولین هایی که کم کم دومین و سومین و چندمین بار می شوند...چند وقت پیش با خودم فکر می کردم حتی اگر لحظه دیدار روحم با روحِ او فرا برسد؛ باز هرگز قرار نیست دست های زبر و خشکِ حاصل از سال های زحمت بارش را، لمس کنم و چقدر تا جان در بدن دارم، دلتنگِ چرخش انگشتانش لای موهایم خواهم بود... + نوشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:45

1403 برای من یک فاجعه بزرگ بود، به طوری که وقتی مرور می کنم خاطرات سال قبل این موقع رو، با خودم می گم یعنی فقط یک سال گذشته؟ پس چرا برای من انگار هزار سال از روی جسم و روح من رد شده و لگدمالش کرده!چقدر اینجا عزیز و دست نخورده است برخلافِ دنیای اون بیرون که دیگه هیچ چی اش شبیه من نیست...این چند وقت سخت درگیر اینم که آخرش همین بود؟ که اینقدر بطالت و بطالت و بطالت؟!یه جورایی تو مایه های همون عقاید یک دلقک و به دست هایم نگاه می کنمش... + نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 20:44 تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:45

آدمیزاد انگار اینطوریه که به طور غیر قابل پیشگیری کننده ای می خواد همه چی رو خودش تجربه کنه! خودش با کله بیفته تو چاه، خودش دُم به تله بده، خودش راه اشتباهی رو انتخاب کنه و بره، خودش پافشاری کنه بر انکار تجارب دیگران و هزاران اصرار احمقانه دیگه!هزاران به ما گفتند و ما هم به هزاران؛ اما حاصل چیه؟! جز تکرار مکررات و حماقت ها!دیروز تولد لیلا بود؛ لیلایی که اسمم رو بر من گذاشت: «شاهزاده جوان»، فکر کنم اولین خواننده وبلاگمشاید حالا کمی بفهمم که اون چی می گفت،کمی باید از این امید توخالی دست بردارم، آخه من همیشه یه امید جهالت باری توی درونم هست، کمی ازش فاصله بگیرم تا بتونم بهتر بسنجم و حرف بزنمفعلا تا همین جا، هر چند کاملا می شه حس کرد که متن نصفه است! + نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 22:18 توسط شاهزاده جوان  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: يکشنبه 30 بهمن 1401 ساعت: 17:36

نشستم پشت لپتاپ و با خودم فکر کردم میون این همه دغدغه و کارهای در هم ریخته، حیف نیست که تقویم وبلاگم از 1401 خالی باشه!امسال هم مثل هر سال بعد 1386 داره مثل فشفشه تموم می شه و خاموش می شه.حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم «عمری گذشت به بی حاصلی و بی خبری»؛ به یه احساس گناه بی خودی و پوچ گذشت و هر روز زندگی ام رو مثل یه سونامی سر راهش تو گرداب فرو برد! حالا اما فایده داره فهمیدنش؟!اون احساس گناه خودش همه چی رو بیش از پیش در هم ریخت و چه بسا حقیقتا موجب گناه شد! چه به معنای حقیقیِ کلمه و چه غیر اون!دلتنگِ اینجا بودم انگار و چه راحت تر از همیشه نوشتمانگاز تنها خونه امن همین جاست! جز دردِ وجود نداشتنِ امکانِ نیم فاصله گذاشتن! بالاجبار فاصله کامل و تمام. + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:25 توسط شاهزاده جوان  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: پنجشنبه 27 بهمن 1401 ساعت: 13:36

حالا یه پسر دارم که امروز صبح چشمهامو رو به نگاه و لبخندش باز کردم...

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:23

ماها می تونستیمخیلی کارها از دستمون بر می اومدما می تونستیم شادترین آدم روی کره زمین باشیمرقصان و غزلخوان...ماها می تونستیم غم ها رو تا شعاعِ کیلومترِ بی نهایت از خودمون و اطرافیانمون، عزیزمون، رفیقموادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: جمعه 4 مهر 1399 ساعت: 16:26

برای کسی مُرد، که تب هم براش نکرد!

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: جمعه 4 مهر 1399 ساعت: 16:26

- من اگه بمیرم، ازم چه چیزی به خاطر خواهی داشت؟

- میوهها رو تا تهش پوست میگرفتی،

-

+ من
همزاد غمم،
روزی خواهم مُرد
که دیگر غمی در پستوی مغزم، در دالانهای قلبم، خانه نکرده باشد...

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: دوشنبه 1 ارديبهشت 1399 ساعت: 15:06

خیلی خوبه که

آدم همیشه قوی باشه و بمونه

خوب باشه و خوشحال

لبخند بزنه و حال همه رو خوب کنه

بندهی خوب خدا، یا فقط بندهی خدا باشه و بمونه

خیلی خوبه که

اینجا باز کلمهها کم میان

در کل خیلی چیزا که همهمون میدونیم خوبن

یا حداقل آموزشمون اینطور بوده که اونا رو خوب بدونیم،

خیلی خوبه که تو وجود آدم باشن

ولی خب

اینو، من، تو

و چهار تا ضمیر باقی مونده هم باید بدونن که

همیشه اینطور بودن

سخته که باشه و، بشه

همین!

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 6:18

فکر نمی کنم

اهمیت پل های پیشِ رو

کمتر از

پل های پشتِ سر باشد!

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 آبان 1398 ساعت: 15:46

تو می روی و جهان

با تو می رود

بین راه جایی کمین کن

بگذار جهان برود

تو بمانی و من

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 آبان 1398 ساعت: 15:46

هوای امروز

از اون هواهائیه که

وقتی توی تهران و اصفهان بودم

دیگه نمی تونستم حتی یه لحظه هم اونجا بمونم و دلم می خواست

توی ایوون خونه مون باشم!

...

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 آبان 1398 ساعت: 15:46

۷ صبحِ اولِ اردیبهشت

چی میتونه از این قشنگتر باشه...

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:31

صفحه بندی