جامِ هستی - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 18:26
گاهی دوست دارم همه وقت، تو همه جا باشم! اینکه دیگه 21 و 50 دقیقه ی 28 مهرِ 1395، هرگز تکرار نمی شه برای همه جا بودن و همه کار کردن،خیلی دلهره آوره ...
تو، بمان ... ای آنک چون تو پاک نیست! - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 18:26
مادرم که می گه؛«لا إله إلا الله الملک الحق المبین» می فهمم پنجشنبه شده!
قربانگاهِ زانویِ خمیده - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 18:26
چهار چرخ چمدان زندگی زنگ زده و جرثقیلی در حال کشیدنشه سنگین شده، سنگین از هیچی ... مسیر در حالِ طی کردنِ چمدان زندگی هست و مقصد دهن کجی می کنه با نگاهِ مغمومش زندگی هن هن می زنه و به سُرفه می افته از خستگی اما با دیدنِ جرثقیل کمی دلش آروم می شه جرثقیلی که چهار چرخش رو از روی فداکاری سالها پیش داد به...
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 20:10
چند وقتی هست که به طور غیرقابل تحملی برام بویِ خامی میاد از خودم!
بعد از قطع کردن هم پشتِ خط می مانم! - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:09
چنان صدای بوق منقطع پخش می شه بعد قطع کردن گوشی که انگار نه انگار قبلش داشت صدای یه انسان از پشتش می اومد ...
پس چطور؟ - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:08
گاهی نیازمندِ بخششِ کسی هستی که از بد کردنِ تو به خودش، خبر نداره ...
غلط املایی نیم نمره اش هم ... - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:08
بالاخره یه روزی می رسه که به "خودت" می گی «از اولش می دونستم» - "یه روزی" اشتباه است، چون روزی خودش "ی" نکره داره و نباید قبلش "یه" بیاد.ولی آخه با غلطش بیشتر حسِ آدمو بیان می کنه!
همه روی زمین پیدا بود! - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:08
گاهی وقتی بعضی نوشته ها رو می خونم و می بینم شرحی در رابطه با برخی احوالاتِ منه، هم تعجب ورم می داره و هم خوشحال می شم که این حالات اسم و تعریف دارن!
!Remember Me - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:08
گاهی وقتی که به جایی قدم می ذاری؛ دوست داری یه آشنا ببینی یا حتی یه آشنا ببیندت؛ شاید هم اون آشنا خاص و مخصوص باشه و "آشنا"ی نوعی نباشه اما بعدش؛ یه دفعه یادت می افته اون آشنایِ خاص؛ دیگه نیست نه فقط تو اون کوچه؛ نه اون محله؛ نه اون شهر بلکه رویِ زمین نیست دیگه اینجاست که قلبت از دردِ زیاد بهت تلنگر...
غزلی تازه - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 23:47
به قولِ فرهاد، شنبه "روزِ بی حوصلگی است" و از قرارِ معلوم قرار است این بی حوصلگی گریبانِ کلِ هفته و ماه و سال را بگیرد! 4 مهر زنگ زدم به میم نه او به گوشیِ من زنگ زد، با شماره ای ناشناس از کرج و گفت قرار است 14 روز دیگر که بشود فردا و هجدهم مهر به اینجا بیاید و گفت این روزها، هر کدام، برایش به قدرِ ...
Fear - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 4:44
- چی توی من دیدی؟+ منظورت رو نمی فهمم- اون همه سال قبل، تو من رو انتخاب کردی،چی توی من دیدی؟...+ خودم رو دیدم- پس چرا من رو پس زدی؟...+ چون بیش از حد، خودم رو دیدم. Ant-Man (2015) -
... اما دلم گرم بود! - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 9:29
یادش بخیر برای لحظه هایِ بیشتر با هم بودن دستهامون یخ کرده بود بعدها یه راه پیدا کردم برای به جریان افتادن خون تو رگهام می رفتم نون می گرفتم، از داغیِ نون دستم گرم می شد تا خونه!
اقتصادِ عشق - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 9:28
- ... + هر چه بیشتر منو ببینی، ازم کمتر خوشت میاداین قانون بازده نزولیه ... اگه بخوام جنبه ی منفیِ این قسمتِ دیالوگ رو کنار بذارم (و شاید برخلافِ نظر نویسنده ی فیلم حرف بزنم) و بخوام شرقیانه و صوفی وار به ماجرا نگاه کنم، می تونه عصاره ی مطلب این باشه که، کم کم معشوق از دیده می ره کنار و فقط عشق می م...
من یه بچه ی شیطون، تویِ کوچه ها بودم! - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 9:28
امروز که خیلی عصبانی بودم و به عمد به ماشینی که می خواست بیاد تو جاده راه ندادم، و با سرعت رد شدم و دقیقا همونجا ترمز زدم که سرعتمو کم کنم و این عمدِ من کاملا مشخص شد، قبلش داشتم به این فکر می کردم که «اشتباه می کردم که از دورها می ترسیدمنزدیک ها بیشتر ترس دارنحرف هایی که می ترسی دیگران بهت بزنناونا...
یه بار وقتی زنگ خونه مونو زدن باید بگم ... - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 9:28
ما خونه نیستیم
ذهنِ من رو، کجا مالِ خودت کردی؟ - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 9:27
بهترین کار برای ماهایی که 24 ساعتِ شبانه روزِ هفت روزِ هفته ذهنمون درگیره و فکر می کنیم و مثل معلم ها، 5، 6 ساعت کار نمی کنیم یا مثل اداره ها، 6، 7 ساعت کار نمی کنیم یا مثلِ شرکت ها شیفتی کار نمی کنیم، نویسندگیه!
چون خَمُشان بی گنه، روی بر آسمان مکن! - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 13:49
گاهی یادآوری زمان های بعد از یک واقعه ی تلخقابل تحمل تر هستن تا قبلش وقتی قبلش رو مرور می کنی و می دونی که قراره پیش بیادو نمی تونی جلویِ اتفاق افتادنِ گذشتهو تبدیل شدنش به حال و آینده رو بگیریخیلی دستت رو کوتاه حس می کنی،نه فقط نسبت به بیرون،به حتی درونت!
راهیِ خود شو! - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 13:49
«کسی که در بند گرفتاری بیفتد، مانند دلوی است که در چاه غرق شده است.اگر ایمان به خدا داشته باشد، آن ایمان مانند دستهxad ی سطل به چنگک سر طناب گیر می xadکند و سطل بیرون می آید. ولی اگر ایمان نداشته باشد مثل دلو بدون دسته است که چنگک به آن گیر نمیxad کند و نمی xadتوان آن را خارج کرد».
: ) - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 19:16
یه ضرب المثلی هم هست که می گه؛ "من خوبم، به حالِ طبیعی برگشتمدوباره، به "مرگ" بیشتر از "تو" فکر می کنم!"
یک "تو" وسطِ زندگی ام گُم شده است ... - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 20:42
حالِ من پُر از گذشته است، سرگردانی واژه ی بسیار غریبی نیست برای فریاد وقتی حس کنی او هم با تو غریبه نیست! زندگی گاهی مثل تغییرهای غیرکاربردی و ناعدالتانه ی کنکور است مثلا یک سال رتبه 400 بیاوری و نتوانی به آن دانشگاهی که دلت می خواهد بروی بعد یکی دو سالِ بعد بشود با دو برابر آن رتبه به همان دانشگاه ...

برچسب‌های مرتبط

می نشینی چند تمرین | i miss you | i miss you lyrics | i miss you quotes | بگشای در | بگشای در که حوصله انتظار نیست | بگشای در سرای بستان | من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن | چای داغی که دلم بود | چاي داغي كه دلم بود به دستت دادم