گاهی وقتی که به جایی قدم می ذاری؛ دوست داری یه آشنا ببینی یا حتی یه آشنا ببیندت؛ شاید هم اون آشنا خاص و مخصوص باشه و "آشنا"ی نوعی نباشه اما بعدش؛ یه دفعه یادت می افته اون آشنایِ خاص؛ دیگه نیست نه فقط تو اون کوچه؛ نه اون محله؛ نه اون شهر بلکه رویِ زمین نیست دیگه اینجاست که قلبت از دردِ زیاد بهت تلنگر می زنه که بعضی دردها؛ رو زمین درمان نمی شه!...
ادامه مطلبدیروز، یه اسب دیدم تویِ مزرعه بی اختیار خیلی زیاد نگاهش کردم تا به حال اسبی به این صورت تو قلبِ من جا نگرفته بود! بعد اون هم به مدت طولانی نگاهم کرد نگاهمون به نگاهِ هم بود که بهش گفتم: "من تو رو می شناسم،فقط به یاد نمی آرم ..."...
ادامه مطلب